پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

یه روز رنگی!

  وقتی که عسلم بدنیا اومد،از طرف بیمارستان یه دفترچه خاطرات روزهای کودکی من، بهش هدیه دادن که یه صفحه اش مربوط به  اثر دست و پای کودکه، همون موقع بابا بهروز واسه پسرم رنگ انگشتی آنتی آلرژی گرفت و چهاردهم خرداد که پارسا جونم دو ماه و چها روزش بود موفق شدیم فقط پاهاشو رنگ کنیم و بزنیم توی آلبوم البته با کمی شیطنت آقا که پای راستش دفرمه شد !      و  اجازه نداد دستای کوچیکشو رنگ بزنیم و منتظر موندیم تا یه کم بزرگتر بشه تا اینکه اول خرداد امسال فکر کردیم که موقعیت مناسبیه هم واسه بازی با رنگها و همینکه آلبومش تکمیل بشه !!     اول بابا بهروز دست راست گل پسرو با رنگ قرمز رنگی کرد&...
14 مرداد 1392

ما که تا حالا نور نخوردیم ولی مثل اینکه پارسا خورده و خیلی هم خوشش اومده!!!

یه روز که کامپیوتر روشن بود پارسا جون رفته بود سراغ موس و یه لحظه دیدم دستشو میکشه روی نور موس و میخوره و اینقدر به دهنش مزه کرده بود که دلش نمیخواست از خوردن دست بکشه!!!   ...
24 تير 1392

مهمونی مادربزرگ و پیک نیک

یه روز تعطیل با عموهای پارسا مهمون مادربزرگ بودیم که ناهارو رفتیم بیرون .جایی که رفتیم یه استخر آب داشت با سایبونی از درخت انگور و یه زمین برا بازی بچه ها و دور تا دور هم با درختای دیگه پوشیده شده بود.پارسا جونم اون روزو بیشتر آروم بود و ترجیح میداد بازی بچه های عموها رو ببینه تا اینکه خودش به شیطنت بپردازه. عمو فرهاد پارسایی رو گرفته رو سر استخرو پارسا جونم پاهاشو گرفته بالا تا نیفته!! اینجا هم عسلم از تو ظرفای مادربزرگ یه قابلمه پیدا کرده تا بازی کنه و بعد هم آوینا سر میرسه و مشغول میشن.     تاب تاب عباسی با بابا بهروز ...
24 تير 1392

گردش بهاری

بهار که می آد هوا، هوای پیک نیک رفتنه! جمعه بعد از سیزده بدر با عموها رفتیم باغ عمو همت و قرار شد عصر بریم سرچشمه که راه خیلی باصفایی داره و از کوچه باغای زیبایی رد میشه! توی راه یه جوی پر از آب بود که آب چشمه ازش رد میشد و همه نشستن تا دستی به آب بزنن و رفع خستگی کنن، گل پسر ما هم خودشو از این آب خنک بی نصیب نذاشت و اول دست و پاشو خیس کرد و بعد هم لباساشو در آوردیم با سنگریزه های کف آب کلی بازی کرد.        ...
24 تير 1392

لطفا یه کم از خودت پذیرایی کن پسرم!!!

تو ایام خونه تکونی قبل از نوروز واسه رفع خستگی نشستیم تا یه کم میوه بخوریم اما بهروز میخواست یه وسیله سنگین رو جابجا کنه و هممون رفتیم توی اتاق تا بهش کمک کنیم.من زودتر اومدم بیرون تا پارسایی بیشتر از این تنها نباشه و وقتی اومدم دیدم که وروجک یه موز برداشته و حسابی از خودش پذیرایی کرده و این اولین باری بود که به تنهایی یه خوراکی میخورد منم سریع همه رو صدا زدم تا اون مدل خوردنش رو ببینن و این کارش باعث خنده و شادیمون شد!! اما عسلم بتدریج توی خوردن موز مهارت پیدا کرده و میدونه که اول باید پوستشو گرفت و بعد خورد. البته یه بار که موز پوست کنده دادم دستش تا بخوره با دستای نازش ادای پوست کندن رو روی اون موز در میاورد!!   ...
5 تير 1392

سفرنامه نوروز/ روز نهم _ یکساله شدن نور چشم مامان و بابا

ده فروردین 92/1/10 از صبح که از خواب بیدار شدیم تلفن مامان و بابا زنگ میخوره و پیامهای تبریک تولد پارسا ماه آسمون میرسه. کم کم بار سفر رو از گناوه بستیم تا به بوشهر بریم اما باز تصمیم گرفتیم تا از فرصت استفاده کنیم دوباره به دریا بزنیم. این بار  گل پسری پیش بابا موند و فقط نظاره گر بود و بعد از یکی دو ساعت حرکت کردیم.بر خلاف روزهای قبل که عزیز دل تا پاش میرسید به ماشین خوابش میبرد فقط دوست داشت که بایسته و همه چیزو ببینه.  نزدیک بوشهر کنار جاده گله های شتر توجه مسافرا رو بخودشون جلب میکردن و پارسایی هم از دیدنشون خوشحال شد و اجازه نمیداد که حرکت کنیم.   ظهر بود که رسیدیم و طبق قرار می خواستیم بریم رستوران ساحل اما...
31 خرداد 1392

پارسا غمگین میشود!!!

یه روز همینطور عسلم مشغول گوش کردن به آهنگاش از گوشی مامان الهه بود یه آهنگ با ساز ویولن بینشون اجرا شد که بر خلاف تصورم و اینکه گل پسر همیشه با ویولن بازی میکرد یا آهنگایی که میزدیم ذوق میکرد دلش گرفت و اونوقت .....  ایام عید که رفتیم خونه عمو فرزاد بهروز نتونست باهامون بیاد یک ساعتی نشسته بودیم که عمو آهنگ دس کوچولو پا کوچولو رو واسه پارسا گذاشت و تا اولین بیت شعر و شنید (دس کوچولو پا کوچولو گریه نکن بابات می آد) با ناراحتی تمام تو چشام نگاه کرد و  زد زیر گریه و دیدم که اینقدر عسلم درکش زیاده که هم به معنای شعر داره خوب گوش میکنه و هم اینکه چقدر با عاطفه اس که اینجوری واسه باباش دلتنگی میکنه. ...
31 خرداد 1392

دعوای پارسا و مامان الهه

 عزیز دردونم وقتی فهمید میشه تلویزیون رو روی پایه اش چرخوند مدام خودشو با اون سرگرم میکنه (البته فقط tv خونه مامان الهه ) و اینقدر شیطنت کرد که تو ایام عید میز رو آوردیم جلوتر تا حداقل محکم به دیوار کوبیده نشه.یه بارم مامان الهه با وروجک دعوا کرد که اینطوری از خودش دفاع کرد... ...
28 خرداد 1392